تبليغاتX
سفید یا سیاه
مرگ و تنهای سابق

لیلای من دریای من

آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو

 گمشده در صدای تو

من  عاشقم مجنون تو

گم گشده در بارون تو

مجنون  لیلی بی خبر

در کوچه هایت در به در

مست و پریشون  و خراب

هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت

آروم بگیرد در دلت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:56  توسط توحید رحمت خواه  | 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 
من در این خانه ندانم به چه سودا زدو رفت


خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد


تنه ای بر در این خانه ی تنها زدو رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:48  توسط توحید رحمت خواه  | 

کاش چون پائیز بودم

 

کاش چون پائیز ،

 

خاموش و ملال انگیز بودم

 

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط توحید رحمت خواه  | 

کمی از سکوت

می گذشت

که در خودم

گم شدم...

امروز که پیدا شدم

دلم ترک برداشته

..........

دیگر همانی نیستم که بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:29  توسط توحید رحمت خواه  | 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای ساکنان خاک

کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:28  توسط توحید رحمت خواه  | 

بر جدار کلبه ام که زندگیست

با خط سیاه عشق

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر :

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:26  توسط توحید رحمت خواه  | 

شب چو نوری از دل تاریكی


در كلبه ات شراره میافروزم


آه ای دو چشم خیره به ره مانده


آری منم كه سوی تو می آیم


بر بال بادهای جهان پیما


شادان به جستجوی تو می آیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:25  توسط توحید رحمت خواه  | 

آه ای زندگی منم که هنوز


با همه پوچی از تو لبریزم


نه به فکرم که رشته پاره کنم


نه بر آنم که از تو بگریزم


همه ذرات جسم خاکی من


از تو ای شعر گرم در سوزند


آسمانهای صاف را مانند


که لبالب ز باده ی روزند


با هزاران جوانه میخواند


بوته نسترن سرود ترا


هر نسیمی که می وزد در باغ


می رساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو کردم


نه در آن خوابهای رویایی


در دو دست تو سخت کاویدم


پر شدم پر شدم ز زیبایی


پر شدم از ترانه های سیاه


پر شدم از ترانه های سپید


از هزاران شراره های نیاز


از هزاران جرقه های امید


حیف از آن روزها که من با خشم


به تو چون دشمنی نظر کردم


پوچ پنداشتم فریب ترا


ز تو ماندم ترا هدر کردم


غافل از آنکه تو به جایی و من


همچو آبی روان که در گذرم


گمشده در غبار شون زوال


ره تاریک مرگ می سپرم


آه ای زندگی من اینه ام


از تو چشمم پر از نگاه شود


ورنه گر مرگ بنگرد در من


روی اینه ام سیاه شود


عاشقم عاشق ستاره صبح


عاشق ابرهای سرگردان


عاشق روزهای بارانی


عاشق هر چه نام توست بر آن


می مکم با وجود تشنه خویش


خون سوزان لحظه های ترا


آنچنان از تو کام میگیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:17  توسط توحید رحمت خواه  | 

خواب خدا

 

يكي يه شب ميخوابه وخواب خدا رو ميبينه

خواب ميبينه كه خدا هميشه همراه اونه

تو جاده هاي زندگي خدا مي رفته پابه پاش

كنار رد پاي اون پاي خدا تو جاده هاش

يه روز به فكرش ميرسه پشت سرش نگاه كنه

جاي پاي خودش را از مال خدا جدا كنه

به زندگي ديروزش يه نگاه خوب ميكنه

ولي با ديدن يه چجيز خيلي تعجب ميكنه

جاده هاي سختي رو كه دوباره از نو ميبينه

ميفهمه كه فقط تو اون روزا جاي پاي اونه

با يك زبون گله مند وآه وشكوه شديد

ميخاد خدا بدونهكه جاي پاي اونو نديد

رو ميكنه سوي خدا كلي شكايت ميكنه

كم شدن جاپاها رو بازم حكايت ميكنه

ولي خدا ندا ميده كه اين نه رسم ديدنه

اوني كه تو ديده بودي فقط جاي پاي منه

فكر ميكني تو سختيها تو تنهايي راه اومدي

نه بلكه پيش مشكلات تو خيلي كوتاه اومدي

اون روزاي سخت ستم من توي آغوش خودم

از روي پلهاي بلا تنها عبورت ميدادم

دست تو ،تو دستاي من ،پاهاي تو رها بودن

هر دو پاهات تو مشكلات از رو زمين جدا بودن

حالا ببين كه حتي باز تو جاده هاي مشكلات

تو روي دستاي منو منم هميشه پابه پات

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:14  توسط توحید رحمت خواه  |