|
مرگ و تنهای سابق
|
|
Vefasiz بی وفا Bir vefa bekleme geçen zamandan انتظار وفا از روزگار گذشته نداشته باش Mevsimler vefasız yıllar vefasız فصلها بی وفا،سالها بی وفا Bir umut bekleme منتظر یک امید نباش Sevdadan aşktan از عشق، از دوستی Seviyorum diyen diller vefasız زبونهایی که میگن دوست دارم،بی وفا هستند
Gün gelir göِnülde solar çiçekler داره روزی می رسه که گلها درون دل می خشکه Yalana karışır bütün gerçekler تموم حقایق با دروغ آمیخته میشه Sevenler gideni boşuna bekler عاشقها بیهوده انتظار رفتگان را میکشند Yolcular vefasız yollar vefasız مسافران بی وفا و راه ها بی وفا Bir dünya düşünki vefadan yoksun بفهم که دنیا خالی از وفاست ömrünü verdiğin dostlar vefasız دوستانی که عمرت رو پاشون گذاشتی بی وفایند Bir hayat düşünki sevgiden yoksun بفهم که زندگی خالی ازمحبته Canını verdiğin canlar vefasız کسانی که براشون جون دادی، بی وفایند Gün gelir göِnülde solar çiçekler داره روزی می رسه که گلها درون دل می خشکه Yalana karışır bütün gerçekler تموم حقایق با دروغ آمیخته میشه Sevenler gideni boşuna bekler عاشقها بیهوده انتظار رفتگان را میکشند Yolcular vefasız yollar vefasız مسافران بی وفا و راه ها بی وفا |
روزی پرستو با آشیان وداع می کند
روزی ستاره با شامگاه وداع می کند
و روزی من با دوست:
برای هر چیز پایانی است.
برای زندگی مرگ ، برای شب روز ، و عاقبت برای دوست جدایی
جدایی:
عذاب دهنده تر از هر دردی است و تیز تر از هر تیزی
که در اخرین لحظات بر قلب دو دوست وارد می آی
د.
در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی ازاین تلخ وشیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها ، دیروزها
دید گانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد
نا گهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من، نا گه به یک سو می روند پرده های تیره ی دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من، با یاد من ، بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جا تارموئی، نقش دستی، شانه ای
می رهم ازخو یش و می مانم زخویش هرچه برجا مانده ویران می شود
روح من چون باد بان قایقی در افقها دور و پنهان می شود
می شتا بنداز پی هم بی شکیب روز ها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نا مه ای خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگ ر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر، خاک!
بی تو، دورازضربه ها قلب تو قلب من می پوسدآنجا زیرخاک
بعد ها نام مرا باران و خاک نرم می شوید از رخسار سنگ
گور من گمنام می اند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ.