|
مرگ و تنهای سابق
|
آه ای خالق متعال
پروردگار هستی
قلبم را باعشق وسپاس به پاس شادی امروز پُرمیکنم
امروزدعامیکنم که بابرخورداری از انرژی ربّانی ازخواب
برخیزم
امروز دعا میکنم که دهنده وگیرنده عشق باشم
امروزدعا میکنم که دهنده وگیرنده خنده باشم
امروز دعامیکنم که دهنده وگیرنده نورباشم

آه ای خالق بی همتا ای هستی بخش عالم
به من کمک کن تا دوباره در دلش جا گیرم
وبه من کمک کن تاقلبم راهرچه بیشتر به یمن شادی امروز لبریز از عشق وسپاس کنم
آمّین

عشق
نام من عشق است.
مي شناسيدم؟
زخمي ام زخمي سراپا،
مي شناسيدم؟
باشما طي كرده ام راه درازي را
خسته ام خسته،
مي شناسيدم؟
اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم
من همان خورشيد تابانم
مي شناسيدم؟
اين چنين بيگانه از من رو برنگردانيد،
در كف فرهادتيشه من نهادم،من
من شكستم بيستون را،من
من همان مهران سالهاي دورم
رفته ام از يادتان يا،
مي شناسيدم؟
نام من عشق است،
مي شناسيدم؟
مرگي به سادگي
آب شدن برفها
و فراموش خواهم شد
به سادگي از ياد بردن
كوچ پرستوها
و باز آمدنم را كسي به استقبال نمي آيد
و بودنم را كسي جشن نمي گيرد
من روزي خواهم مرد
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگیها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای زگند مزارها سرشار تر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من واین بار نور ؟
های و هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن وبیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه ی بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
باقدمهایت قدمهایم براه
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
اه ٬آه ای از سحر شاداب تر
از بها ران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ٬ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شود
از طلب پاتا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ٬ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
آه میخواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که بر خیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
ای نگاهت لای لائی ِسحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیم خواب
شسته از من لرزه های اظطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
