|
مرگ و تنهای سابق
|
صدای مرگ می آید
و من از مرگ می ترسم
و از هوهوی باد زخم خورده غم بغل دارم
من از آرامش آن گور تاریکم مثال ابر می بارم
صدای مرگ می آید
غزل هایم همه آرام می گریند و من خندان و خندانم
خدایا ...
من از باران هراسانم
من از آرامش طوفان گریزانم
نمی دانم
نمی دانم
خدایا من نمی دانم
نمی دانم صدای چیست می آید؟
صدای کیست می آید؟
ولی شاید ز اندوهم صدای مرگ می آید
و شاید با همه دنیا وداع و ترک می باید
من از اندوه می نالم
من از سیلاب این وحشت گریزانم
خدایا من نمی دانم
نمی دانم
نمیدانم ، پس از مرگم چه خواهد شد؟
کسی آیا به بالینم گلی خوش بوی خواهد برد
و یا شاید کسی گوید فلانی هم که آخر مرد

از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را از اوراق سفید آموختم
آیا سکوت روشنترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیدم
ایا مرگ خونسردترین واژه ها نیست
تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم
شبی شاید امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد عشقم را بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت
و همزمان پایین اخرین برگ خاطراتم خواهم نو
شت
خودکشی به سبک تو ترک بوسه ی نسیم
لحظه ای پر از غرور ترک این دیار دور
می رسم به چشم تو چند واژه تا عبور
خود کشی به سبک من با مداد و با قلم
مرگ من عجیب نیست مرگ سایه های غم؟!!
شعر من طناب دار واژه ها چه بی قرار
بی نفس چگونه ام؟ مرده در سطور تار
رنگ صورتم کبود خالی از تنم وجود
جمله های آخرم « مثل من کسی نبود»

با تشکر از مریم